سینمای «اصغر فرهادی» را به نوواقع‌گرایی و تصویر کردن طبقه متوسط ایرانی می‌شناسند. اما اگر بخواهیم آن‌ را از نظر فلسفی تعریف کنیم در آثار او بیش از هر چیز شاهد کنکاشی دایمی در مفهوم و ماهیت «واقعیت» هستیم. او که استاد مسلم قصه‌گویی است در جای‌جای آثار خود با وسواسی خاص به این سوال می‌پردازد که چرا یک واقعیت واحد روایت‌های مختلفی دارد و آیا اصلا می‌توان بین این روایت‌های مختلف تمیز داد و به نسخه‌ای واحد از واقعیت رسید؟ دانشورانی همچون «ترانه دادار» نیز مفصلا به این رگه در سینمای فرهادی پرداخته‌اند.

«قصه‌های موازی»، دهمین فیلم فرهادی، در جشنواره «کن» به نمایش درآمد و آن‌ را می‌توان تلاشی دیگر در همین راستا دید؛ این فیلم حتی شاید مستقیم‌تر از تمامی آثار قبلی او به مساله «واقعیت» می‌پردازد.

داستان از آپارتمان «سیلوی» (ایزابل هوپر) آغاز می‌شود، نویسنده‌ای که هر روز با تلسکوپ، خانه‌ها و دفاتر همسایگانش را دید می‌زند و این‌گونه خوراک رمانش را تامین می‌کند. تمرکز او مشخصا بر یک استودیوی صدابرداری است که در آن سه نفر کار می‌کنند: «نیتا» (ویرجین افیرا)، زنی جذاب با موهای طلایی؛ «نیکولاس» (ونسان کاسل)، مردی کمی مسن‌تر از او؛ «تئو» (پی‌یر نینی)، مردی جوان. اما مگر با دیدزدن از راه دور می‌شود واقعیت زندگی افراد را فهمید؟ فیلم در دو قاب، دو داستان موازی را نشان‌مان می‌دهد: یکی داستان واقعی زندگی این سه شخصیت و دیگری رمانی که سیلوی می‌نویسد.