جنگ قدرت در ایران پس از کشته شدن «علی خامنهای» و سرنوشت نامعلوم پسر و جانشینش مجتبی، در لایه های زیرین شعارهای به ظاهر وحدت و اتحاد به سختی در جریان است. این گزارش درباره این نبردی است که در هفتاد روز پس از خامنه ای جریان داشته است.
**
در جمهوری اسلامی، «وحدت» از همان ابتدای انقلاب نه فقط یک آرزو، بلکه یک ابزار سیاسی بوده است؛ سلاحی که هر بار در لحظههای بحران از انبار بیرون کشیده میشود تا صدای اختلاف را خاموش کند. از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل تا جنگ ۴۰ روزه و آتشبس شکننده پس از آن، مقامات سیاسی، نظامی و روحانی بار دیگر مانند روزهای اول انقلاب از وحدت میگویند و بر همراستایی میدان و دیپلماسی تاکید دارند. اما این بار نیز، همانند دفعات پیشین، شکافهای درونی نظام عمیقتر از آن است که پشت شعار «یک خدا، یک ملت، یک رهبر» پنهان بماند.
کسانی که بخشی از این واقعیت را میگویند تحمل نمیشود. دادستانی تهران پس از مقاله «عباس عبدی» روزنامهنگار، که تندروها را اقلیتی رانتی خواند، وارد عمل شده و علیه او اعلام جرم کرد و معاون قوه قضاییه در واکنش به اظهارات او گفت: «کسانی که به مردم خیابان اهانت میکنند اینها از شناخت مردم عاجز هستند» و تاکید کرد «ما ۳۲ میلیون جانفدا داریم.»
آنچه امروز در فضای سیاسی ایران میگذرد نبردی است میان دو جریان که هر دو ادعای وفاداری به رهبری دارند، اما بر سر آینده کشور در نقطههای مقابل هم ایستادهاند. از یک سو، جریانی که خود را «عقلانیت» مینامد و مذاکره با آمریکا را تنها راه نجات اقتصاد و امنیت میداند؛ از سوی دیگر، جریانی تندرو که مذاکره را «خیانت» میشمارد، مخالفان را با تهدید به سکوت وادار میکند و با نفوذ گستردهاش در صداوسیما، سپاه و قوه قضاییه مدعی است «ملت ایران یکپارچه است» و «همه مرزبندیهای ساختگی رنگ باختهاند.»






